خاطره ای از استاد حسن پورعیدیان-احمدرضاسالم

اين مطلب را مي خواستم در سالگرد درگذشت استاد پورعيديان بنويسم اما چون نزديك سال روز آشنايي ام با وي است مي نويسم .

دوازدهم اسفند 1368 تاريخي است كه من با شادروان استاد حسن پورعيديان آشنا شدم.

پورعيديان نوازنده ي نيشابوري دوتار بود كه سواد نداشت اما دكتراي معرفت و محبت و اخلاق داشت .

در كارنامه ي هنري اش افتخارات زيادي داشت كه اين جا مجال برشمردنشان نيست . الان يكي از حرفهايش يادم افتاد ؛ روزي به من گفت : « آقاي سالم من جايي دوتار زدم ( منظورش اجرا بود .) كه فكر نكنم كسي از نشابوري ها اونجا رفته باشه . »

پرسيدم كجا . گفت : « بالاي برج ايفل ! » و بعد ماجراي كنسرتش در فرانسه را تعريف كرد .

نخستين خاطره ي من از اين هنرمند مردمي و وارسته از اين قرار است :

غروب دوازدهم اسفند 1368 بود باران نسبتا تندي مي باريد . خانه اش را پرسان پرسان پيدا كردم . زنگ زدم . مردي در را باز كرد .پرسيدم استاد پورعيديان ؟ گفت : بفرما تو و يااللهي گفت و دوچرخه ي مرا از دستم گرفت و به داخل حياط برد .

در حالي كه مرا به اتاقي راهنمايي مي كرد صدا زد : حسن چاي بيار مهمان داريم .

كفپوش اتاق موكتي كهنه و دورتادور آن را پشتي هايي رنگ و رورفته زينت داده بود . اما از ديوارهاشايد ده پانزده دوتار آويزان بود . محو تماشاي سازها بودم و هيچ حرفي بين ما رد وبدل نشد . وقتي تمام تارها را ورانداز كردم و فهميد گشت و گذارم تمام شده يكي از تارها را برداشت و شروع به نواختن كرد . اين كه من چه شوري داشتم قابل نوشتن نيست و بماند .

چاي آوردند موسيقي قطع شد . به قول خودش چاي كوهي را مي خورديم كه اسمم را پرسيد و كارم و از اين حرف ها . اما از علت آمدنم چيزي نپرسيد .

قيمت سازي را كه به نظرم شايد زيباتر آمد پرسيدم . گفت 1400 تومان .

بالاخره خداحافظي كردم و بلند شدم .گفت :تار را برنداشتي . گفتم :مي خواستم قيمتش را بدانم . گفت :قيمتش را پرسيدي حالا بردار . گفتم : اما من دانش آموزم و پول ندارم فعلا تصميم خريد ندارم . كه اجازه نداد حرفم را ادامه بدهم و تار را دستم داد .

وقتي به دم در خانه رسيديم گفتم : خوب شما كه من را نمي شناسيد . گفت :قابل نداره من اسم پول نياوردم . كسي كه با دوچرخه در اين باران دنبال تار بيايد پولش را هم حتما مي آورد . خداحافظ

وقتي براي پدرم تعريف كردم پول را به من داد و گفت فردا حتما ببر .

فردا شب با اصرار و قسم و التماس پول را به استاد پورعيديان دادم .

من هنرجوي خوبي نبودم و نواختن ياد نگرفتم اما يادگرفتم كه ممكن است كسي پول نداشته باشد و برايش اهميتي هم نداشته باشد . مي شود بي سواد بود و بي سواد ماند اما استاد بود . حسن پورعيديان استادي بزرگ بود كه امروز جايش در بين ما خالي است . يادش گرامي باد .