صبحانه
اسم اين نوشته را گذاشته ام « صبحانه » و خودم به آن « فيلم نامه » مي گويم .
مادر ، پسر حدودا ده ساله اش را ، كه لحاف را تا گردن روي خود كشيده ، نگاه مي كند . چادر بر سر مي كند و از خانه بيرون مي رود .
وارد نانوايي مي شود . يك دانه نان مي خرد و به خانه بازمي گردد . كليد مي اندازد و در را بازمي كند .
در مدت بيرون مادر ، پسر از خواب بيدار شده و مشغول لباس پوشيدن است .
مادر با يك دست سفره را پهن مي كند و نان را با احتياط روي آن مي گذارد . چادر را روي پشتي مي اندازد و به سمت آشپزخانه مي رود . در يخچال را بازمي كند و ظرف پنير و يك عدد خيار را برمي دارد .
مادر كنار سفره مي نشيند . با وسواس نان را نصف مي كند و با پنير و خيار ساندويچ منظمي مي پيچد . ساندويچ را درون يك پاكت پلاستيكي قرار مي دهد . در كيف پسر را بازمي كند و درون آن مي گذارد .
پسر نگاهي به ساندويچ و دستان مادر مي كند .
پسر در را بازمي كند تا از خانه خارج شود .
دختر بچه اي از خانه خارج مي شود . از ميانه ي كوچه آن ها را مي بينيم .
پشت به در مي ايستد . دستان مادر را مي بينيم كه از لاي در بيرون مي آيد . زيپ كيف دختر را بازمي كند و ساندويچ را داخل آن مي گذارد و زيپ را مي بندد .
مردي از موتورسيكلت پياده مي شود . كيسه اي پلاستيكي محتوي ساندويچ در دست دارد . از در مدرسه به داخل سرك مي كشد . به بچه ها كه اين طرف و آن طرف مي روند و عده اي مي دوند ، نگاه مي كند . پسرش را مي بيند و برايش دست تكان مي دهد . پسر به سوي پدرش مي دود . و ساندويچ خود را كه در خانه جا گذاشته از پدر مي گيرد . پدر مي رود .
پسر ده ساله در كلاس نشسته است . زنگ تفريج زده مي شود . ساندويچ را از داخل كيف برمي دارد . به سمت پنجره مي رود . ساندويچ را درون كارتني كه بر روي آن نوشته شده « مخصوص نان » مي گذارد و از كلاس بيرون مي رود .
دختر بچه به سر كوچه رسيده است . نگاهي به انتهاي كوچه مي اندارد و كيف را از پشت روي زمين مي گذارد . ساندويچ را برمي دارد و آن را پاي درخت سر كوچه مي گذارد و به تندي مي رود .
پسر مرد موتور سوار وارد حياط مدرسه مي شود . از رفتن پدر مطمئن مي شود . نان را لبه ي پنجره ي يكي از كلاس ها مي گذارد و خود را به مقابل پنجره ي فروشگاه مدرسه مي رساند . به سختي خود را بين بچه ها جا مي زند و وقتي كه با تلاش خود را از بين آن ها بيرون مي كشد ، بيسكويتي در دست دارد . كنار باغچه ي مدرسه مي نشيند و با اشتها بيسكويت را مي خورد . ( تابستان ۱۳۹۰ )
+ نوشته شده توسط احمد رضا سالم در
90/08/19 و ساعت
16:50 |